خفته بر خون آب غم ایران من ..........ای دریغ از غرش شیران تنگستان من |
مهدي اجرايي طوسي با اشاره به سخنان تاجزاده در جلسه ماهانه اصلاحطلبان قزوين، خاطرنشان ساخت: سخنان تاجزاده در شرايطي بيان ميشود كه بوي سهمخواهي از آن به مشام ميرسد.
مهدي اجرايي طوسي، عضو شوراي مركزي اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان مستقل در گفتگو با خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، اظهار داشت: افرادي كه در گذشته در حكومت بوده و امروز محبوبيت خود را از دست داده و با بيرغبتي مردم روبرو شدهاند با شيوههاي مختلف اعم از اتهامزني، تمسخر و ناسزاگويي سعي بر متشنج كردن فضا و ماهي گرفتن از آب گلآلود دارند تا از اين طريق به سهمخواهي بپردازند.
وي سخنان اخير تاجزاده، معاون سياسي وزير كشور دولت اصلاحات را دست و پا زدن براي قدرت دانست و افزود: هدف اين افراد از پرخاش و تمسخر دولت نهم ضربهزدن به اصل نظام و جمهوري اسلامي بوده و اينان كساني هستند كه دچار راديكاليسم كور هستند كه بواسطه ذوب شدن در فرهنگ كه نه بيفرهنگي جوامع غربي ميباشد.
طوسي ادامه داد: افرادي كه امروز دم از آْزادي بيان و نبود آن در سطح جامعه ميزنند كساني هستند كه بدترين پرخاشها و توهينها را داشتهاند و با اين وجود بازهم از نبود آزادي بيان سخن به ميان ميآورند و بايد از اين افراد پرسيد كه مقصود واقعي اينها از آزادي بيان چيست و چه چيزي را مصداق آزادي بيان ميدانند.
عضو شوراي مركزي اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان مستقل با تاكيد بر اينكه بايد اين افراد را وادار به اثبات گفتههاي خود كرد، خاطرنشان ساخت: اين افراد تا به حال هرچه خواستهاند گفتهاند و وقتي با بيميلي و عدم رغبت مردم نسبت به خودشان مواجه شدند فرياد نبود آزادي بيان را سر دادند و خواستند تا از طريق اين غوغاسالاري و هياهو ضعفهاي خود در همراهي كردن مردم را پوشانده و فرافكني كنند.
طوسي در خصوص صحبتهاي تاجزاده مبني بر بهتر بودن آزاديهاي سياسي در تركيه و پاكستان نسبت به ايران، ابراز داشت: عجيب است كه شخصي كه معاون سياسي وزير كشور دولت اصلاحات بوده است اين چنين بديهيات سياست را نميداند و از اين نكته غافل است كه دولت مشرف در پاكستان به وسيله يك كودتاي نظامي بر سر كار آمده است و در تركيه نيز نظاميان بسيار در حكومت نفوذ دارند.
وي ادامه داد: اينگونه صحبت كردن نشان از عدم بلوغ سياسي در ايشان دارد.
عضو شوراي مركزي اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان مستقل با بيان اينكه امروز اسلام موجود در تركيه و پاكستان با اسلام راستين و ناب تفاوت دارد، خاطرنشان ساخت: برخي افراد به جاي همكاري در پياده سازي اسلام ناب محمدي(ص) در جامعه تيشه به ريشه خودمان ميزنند و سعي بر تشكيل اسلام آمريكايي دارند و در شرايطي صحبتهاي اينچنيني را بر لب ميرانند كه بوي سهمخواهي از اين امر به مشام ميرسد.
طوسي در بخش ديگري از سخنانش با تاكيد بر اينكه اين كوتهبيانه است كه بگوييم اين سخنان بيبرنامه بيان ميشود، اظهار داشت: در حالي كه آغاز سال تحصيلي جديد را در دانشگاهها پيش رو داريم عدهاي با حركات انتحاري قصد برهم زدن آرامش در دانشگاهها را دارند و ميكوشند تا با انگشت گذاشتن بر روي احساسات جريان دانشجويي كلبههاي خراب خود را در دانشگاهها آباد كنند اما جريان دانشجويي يك جريان بيدار بوده و آنها را در رسيدن به اهدافشان ناكام خواهد گذاشت.
وي در پايان از بيتفاوتهاي دستگاه قضايي و وزارت كشور در برابر اهانتهاي صورت گرفته به مراجع تقليد به شدت انتقاد كرد.
منبع:taakhar.blogfa.com
انسان یک مخلوق است....به هر دلیل که آفریده شده بود اما الآن تنها دلیل حضورش در زمین یک جنگ است بین دو قدرت....خدا و شیطان.....در واقع انسان ها سربازانی محسوب می شوند برای خداوند تا بتواند یکی از قدرتمند ترین مخلوقاتش را شکست دهد...آری انسان تنها یک وسیله است برای این که دو
ابر قدرت بتوانند قدرت خود را به رخ یکدیگر بکشند...مثل یک برنامه نویس و یک هکر...هیچ برنامه نویسی دوست ندارد که یک هکر برای برنامه اش مشکلی بتراشد...و مطمئنا این علاقه ی قلبی همه ی هکر هاست که بتوانند در برنامه ها نفوذ پیدا کنند...مشکلات آن را بیابند و یا از آن سوئ استفاده کنند یا بوسیله ی آن قدرت خود را نمایش دهند(ما به جنبه های دیگر هکر ها کاری نداریم..این تنها یک مثال بود برای این که بفهمیم چرا انسان آفریده شده!)..انسان یک برنامه است...با هر هدفی که آفریده شده فعلا یک برنامه ی آزمایشیست....آری...خداوند نویسنده ی این برنامه است..و شیطان سعی می کند که به آن نفوذ کند تا بتواند ثابت کند: خدا هم اشتباه می کند...و همانطور که گفتم...انسان تنها یک وسیله است..
انسان یک وسیله است و همه می دانیم وسیله ها هیچ وقت اهمیت ندارند...برای ابر قدرت ها هدف ها مهمند
نه وسیله ها!
مقدمه ای بود برای این که به این نکته برسیم:
برای خداوند سعادت ما اهمیتی ندارد. بلکه آن چه که اهمیت دارد این است که ما خطا نکنیم.
و شیطان. همانطور که خداوند گفته است یک دشمن است!...و برای انسان همیشه یک دشمن می ماند...
به احتمال زیاد می پرسید: هدف از گفتن این حرف ها چه بوده؟!
ما سربازانی هستیم که خداوند دارد از ما سوئ استفاده می کند و ما دیگر می خواهیم سرباز نباشیم..انسان هایی آزاد باشیم تابع قوانین طبیعت و حقیقت...انسان هایی با خویی انسانی...در واقع...انسان هایی میانه رو..نه افراطی...نه فریب خرده...و نه کثیف!...انسان هایی تابع قوانینی که به نفع همه ی انسان ها و موجودات دیگر است...
ما می خواهیم سر بازانی شورشی باشیم...با حکومتی مستقل از شیاطین و خداوند!
"به بالا نگاهی انداخت
اشعه آفتاب به سویش زبانه کشید
دوباره سر به گریبان فرو برد
پلکهایش را بر هم بست
عزمش را جزم کرد
اینبار هم چشم به آسمان دوخت
ولی این بار فرق داشت
تحمل کرد تا ابرها کنار رفتند
باز هم مقاومت کرد
در حالی که اشک از رخسارش جاری بود
رهگذری زو پرسید:
به چه خیره شده ای؟
روشندل عاشق جواب داد:
به آتش فروزانی که بینایان از رویت آن عاجزند!"
به لستر گفت:یه آرزو بکنه تا اون براش با جادو براورده کنه .
اون هم آِرزو کرد که حق دو تا آرزوی دیگه هم داشته باشه دوباره .
یعنی حالا به جای یه آرزو با زرنگی سه تا آرزو داره .
بعد هم با هر کدوم از این سه آرزو مشخصا آرزو کرد برای سه تا دیگه آرزو
که شد نه تا آرزوی تازه
به اضافه همون سه تا آرزو
بعد هم با هر کدوم از این دوازده تا آرزو با زرنگی آرزوی سه تا آرزوی دیگه کرد
که رسید به چهل و شش تا یا پنجاه و دوتا شاید؟
خلاصه بهر حال از هر آرزوش
در جهت آرزو برای آرزوهای دیگه استفاده کرد هی اومد روش
تا رسد به پنج میلیاردو هفت ملیون و هجده هزارو سی و چهار آرزو .
بعد این ها رو روی زمین پهن کرد
شروع به کف زدن و دور اون ها رقصیدن کرد
و بنا کرد جست و خیز کردن و آواز خواندن
بعد نشست به آرزوی آرزو های بیشتر کردن
باز هم بیشتر... باز هم بیشتر... تا اینکه چند برابر شدند
در حالی که باقی مردم این میون می خندیدند دادو هوار می کردند
همدیگر رو دوست می داشتند به دیدن هم می رفتن
و عا طفه نثار هم می کردند
لستر وسط ثروتش نشست و اونهارو عین کوپه طلا گذاشت
روهم تا شد قد یه کوه .
هی نشست و شمردشون تا اینکه پیر شد
یه شبی هم دیدند که مرده
آرزوهاش هم کنارش تلنبار شده
همه رو شمردند و دیدند که حتی یه دونه هم گم نشده
همشون از نویی برق می زدند
بفرمایین چند تا بردارین
در این میون به یاد لستر هم باشین
که در این دنیای سیب و بوسه و کفش
اون آرزو هاش رو با آرزو کردن حروم کرد همش !
" شل سیلورستاین"
--------------------------------------------------------------------------------------------------
دنیــــــــــــا
چه روزها که رفتند چه روزها که حکایت دنیا حکایت دل
ما بود.حال ما ماندیم و غم غریب غربت
اینجا اینجایی که گرده ی انسان زیر بار هرچه شقاوت و
نا مردی است خم شده شکسته و درهم پیچیده است
اینجا ردپای باران است ردپای روشن نگاه هاست
اینجا از هرچه معنای پاک صداقت و انسانیت به دور است
اینجا از عشق پاک انسان سخن نیست
اینجا توام است با لحظه های غربت
اینجا هراس و دلهره است.تشویش ازفـــردا
فــردا و تشویش از بی فردایی کودکان بی پناه
اینجا صدای همیشه تشویش است و هراس و دلهره
اینجا انسان در جستجوی ترمیم زخم خوردگان است
اینجا انسان در جستجوی مرهم نهادن بر روی زخم
هزاران زخم خورده از خنجر نا مردیهاست
اینجا نگاه بی فردای کودکان نیز اثر نمی بخشد دلهای
آهنین را
اینجا میله های درشت و اهنین در فاصله ی عشق و
غربت استوار است از پشت این میله ها پرواز ممکن
نیست از پشت این میله ها نگاه ای گره خورده در هم
نگران است
اینجا چشمان منتظران فردا غروب زندگی را نظاره گر
است
اینجا دل ها مرده است قلب ها پریشان است
اینجا غربت را پایانی نیست
اینجا اندوه و دلتنگی است دلتنگ نگاه های مهربان
خورشید
اینجا خورشید غروب کرده است
اینجا همه محصور لحظه های تار و تیره اند مگر می توان
آن بغض ها را از یاد برد؟
اینجا عشق را معنا نیست
اینجا همه زخم خوردگان عشق اند
اینجا باید مرد همان گونه که دل ها مرده اند
اینجا باید خنده در خنده ی شقایق زد و رفت
اینجا سرزمین نا مردی هاست
اینجا مظهر مرگ سرخ الاله هاست.چشم ها مرگ را به
تصویر میکشند
اینجا پرستو ها زخم خورده اند پرستو ها پر شکسته اند
زندگی کردن مبهم است
اینجا دریای غم ساحل ندارد
اینجا اخرین مقصد مسافران برای زیستن است
اینجا سرزمین ارزوهای بر باد رفته است
اینجا مظهر فنا و نا بودی است
اینجا مظهر زوال پروانه هاست
اینجا پروانه ها نیز با پرواز بیگانه اند
اینجا زیبایی بی معناست
اینجا منشا نیرنگ و ریاست
اینجا مظهر نفاق و صد چهرگی است
اینجا محل زیستن نقابداران است
اینجا همه صد رنگند
اینجا همه نقاب بر چهره دارند باید پرده برداشت از این
اسرار باید نقاب ها را از چهره بر کشید باید دیدگان را باز
نمود باید با غم ها ستیزه کرد
اینجا دنیاست زندان ارزو ها
اینجا حصار ارزوها و امیدهاست
اینجا شقایق ها را دوستی نیست هیچکس را یاور
نیست
اینجا مهر را باور نیست
اینجا باید مرد یا با ذلت زیست
باید مرد یا تن به حقارت داد
باید مرد یا خوار بود
باید مرد یا در گستردگی دردها زیست
باید مرد یا شاهد مرگ امال و ارزوها بود
باید مرد یا گواه مرگ انسانیت بود
باید مرد اری باید مرد
زیرا اگر چنین است
بر مرگ آفرین باد

صدای سوت قطار آمد و هنوز اینجا
میان ماندن و رفتن دلم مردد بود
برای لحظه ی برگشتنم کسی هرگز
کنار پنجره ها منتظر نخواهد بود
کسی که کاسه ی آبی بریزد اینجا نیست
ولی نگاه تو_باران_چه تند می بارد
مسافران!قطار عادی شهر ناکجا آباد
برای هیچ مقصد دیگر نگه نمی دارد
سوار شدم،مطابق معمول برنگشتم،نه
همیشه فاجعه ی من نگاه آخر بود
برو،نگاه نکن،برنگرد،محکم باش
برای من که می روم این ابتکار بهتر بود
برای هیچ کسی توی ایستگاه بارانی
دوباره دست خودم را تکان ندادم،نه
دوباره گریه نکردم برای تنهایی
دوباره ضعف خودم را نشان ندادم،نه
_ پس این قطار چرا حرکت نمی کند آقا؟
و مرد زیر لبی گفت:امان از این تأخیر
نوشت دست من اینجا کنار دفتر شعر:
_ هزار بار،نه،بیشتر _امان از این تقدیر
قطار تکان شدیدی به هیکل خود داد
و شهر که از انتظار خسته بود حرکت کرد
و دختری که هنوز التماس ماندن را
به ظهر بدرقه دلبسته بود حرکت کرد
صدای سوت خداحافظ قطار آمد
و دشت تشنه که خورشید را بغل می کرد
دو ریل خسته که درآن غروب حزن انگیز
قطار حامل تردید را بغل می کرد
ومن که دسته ی چمدان سیاه را تنها
به جای دست زمختت فشار می دادم
به خاطرم رسید که باید بلیط سبزم را
به مرد سبزه ی توی قطار می دادم
اگر چه سمت تو می آمدم ولی انگار
قطار بی سر و بی پا مرا عقب می برد
مرا،خیال تو را،عقده ی تلافی را
تمام خاطره ها را به سوی شب می برد
من و تو ما نشدیم از حضور این قانون:
دو خط ریل دل ما چرا موازی بود
نگو،_ اگرچه خودم بهتر از تو می دانم _
تمام قصه ی این چند ماهه بازی بود...
این سفره مهیا شده سبز،
این من و تو،
همه شاهدند،
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند،
یکی شدند و یگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد،
آمدی و آمدیم،
اول فقط یک دل دل بود،
یک هوای نشستن و گفتن،
یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن،
یک هنوز با هم ساده ...
رفتیم و نشستیم، خواندیم و گریستیم،
بعد یکصدا شدیم،
هم آواز و هم بغض و هم گریه،
هم نفس برای باز تا همیشه با هم بودن،
برای یک قدم زدن رفیقانه،
برای یک سلام نگفته،
برای یک خلوت دل خالص،
برای یک دل سیر، گریه کردن،
برای همسفر همیشه عشق، باران ...
باری ای عشق،
اکنون و اینجا، هوای همیشه ات را نمی خواهم،
نشانی خانه ات کجاست؟ ...
.
.
.
.
. حرف آخر
کافیست انار دلت ترکی بردارد ...

من از رمز و راز عشق،ـ
جز همین سه حرف،
سه حرف ساده ی میان تهی،
چیز دیگری سرم نمی شود.
من سرم نمی شود،
ولی راستی ...
دلم که می شود! ...
.
.
صدای خالص اکسیر می دهد، این نوش ...
.
.
.حرف آخر
بگو باران،ـ
حتــی باران،ـ
پا نگذارد به زلال ساحل من ...
با شمایم، آنگاه که بین شمایم، بی شمایم، هرگاه که در تنهایی خویش، غرقه افکارم.چون با شمایم، به شما احساس نیاز میکنم، آنوقت که بی شمایم، احساس بی نیازی.خدا را میپرستم و شما در تضاد با اویید، اما من هم از همین خاک ام.نیازم او و ملزوماتم شما.هروقت از گذر زمان به گوشه ای پناه میبرم، میبینم آن حقیقتی که باید، اما من هم در گذرام.شاید در راه رسیدن به او، چند صباحی هم باید با شما بگذرانم.
نی من منم، نی تو تویی، نی تو منی هم من منم، هم تو تویی، هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار ختنی کاندر غلط ام، که من تو ام، یا تو منی
اغلب راهها رو رفته ام، اهل تکرار نیستم.بقیه راهها هم آدم خودش رو میخواد که من نیستم.برای همین از کنار اغلب مسایل با یک لبخند و یا نهایتا سکوت، میگذرم.اوایل فشار زیادی رو تحمل میکردم، اما الان عین بدنه فراری، فیبر کربن چند لایه، ضد ضربه شده ام.ضربه ای که بقیه به من میزنن بیشتر از اونی که به من آسیب برسونه، خودشون رو له میکنه (قانون سوم نیوتن!!!).هضم و درک مسایل برام خیلی راحتتر شده، اما همین هم من رو به یه خلسه برده.یک بهونه، یک تکون، کار خودش رو میکنه.منتظر همون بهونه میمونم، اما از نوع خوبش، نه لزوما بهونه زمینی.
گویم سخن را باز گوی مردی کر ام، زآغاز گوی
هین بی ملولی شرح کن من سخت، کند و کودنم
گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران
صد فضل دارد این بر آن آنجا هوا، اینجا منم
سلام، منزل خداست؟ این منم مزاحمی که آشناست. هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است، ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست. شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است، به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد، خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟ چرا صدایتان نمی رسد؟ کمی بلند تر، صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم، شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست...
( هرچقدر که اوج بگیری، به چشم آنها که پرواز را باور ندارند، کوچکتر میشوی...)
( یـــا علـی )


به یـــاد چند جمله از بزرگان میافتم که برای شما نقل میکنم:
دراین خاک،دراین پاک،به جز عشق،به جزمهر،دگرهیچ نکاریم( مولانا) دل دلایلی دارد که عقل به طور کلی ازآن بی خبراست.( پاسکال)
هرکسی چیزی را می بیند که آن را در قلب خود حمل می کند.( گوته)
فقط آنها که رنج می برند می توانند عشق بورزند وفقط آنها که عشق می ورزند میتوانند زنده بمانند.( دکارت)
عشق حیات عاشق را تشکیل می دهد وگرنه معشوق بهانه است.( ناشناس)
مرا اندکی دوست بدار ولی طولا نی.( ناشناس)
معتقدم که سرنوشت انسانها را فقط محبت معلوم می کند وبس.( شکسپیر)
شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد.( زرتشت)
آنجا که مهربانی نمیتواند راه برود،می خزد. ( ناشناس)
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ »
خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را دیده ای ؟ »
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بو سه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
تازه به این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها. »
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
« این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید » .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند
و یک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
« اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی » .
« بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند
و زحمت بکشد . »
فرشته پرسید : « فکر هم می تواند بکند ؟ »
خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
« ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید. »
خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نیست، اشک است. »
فرشته پرسید : « اشک دیگر چیست ؟ »
خداوند گفت : « اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش. »
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با این حال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ایمیل می فرستند
که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستید!!
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.
می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند![]()
بر اساس آمار های رسمی، موجودی حساب ذخیره ارزی در پایان سال خورشیدی گذشته نزدیک به۵/۹ میلیارد دلار بوده که تقریبا به اندازه مانده یک سال پیشتر از آن است.
به این ترتیب در سال گذشته با وجود افزایش کم سابقه درآمدهای نفتی مبلغی به حساب ذخیره ارزی اضافه نشده است.
این در حالی است که درآمد نفتی ایران در سال گذشته بیشتر از ۵۰ میلیارد دلار برآورد شده اما به نظر می رسد همه درآمد نفتی در سال گذشته مصرف شده است.
در طول پنج سال گذشته از محل این حساب نزدیک به هشت میلیارد و ۶۰۰ میلیون دلار به بخش خصوصی وام داده شده است در حالی که بر اساس قانون تشکیل حساب ذخیره ارزی، باید نیمی از ذخایر حساب در اختیار بخش خصوصی قرار می گرفت.
یک حساب سر انگشتی نشان می دهد که دولت ایران بیشتر از ۳۱ میلیارد دلار از حساب ذخیره ارزی برداشت کرده در حالی که بر اساس قانون حق چنین برداشتی نداشته است. در مقابل نیز سهم بخش خصوصی از حساب ذخیره ارزی دست کم ۲۵ میلیارد دلار بوده اما کمتر از یک سوم آن به این بخش اختصاص داده شده است.
اشتهای بی پایان
بر اساس قانون برنامه چهارم توسعه، بودجه سالانه دولت از محل درآمدهای نفتی حدود ۱۵ میلیارد دلار تعیین شده است اما دولت های گذشته به سهم تعیین شده قناعت نکرده و سهم درآمدهای نفتی را در بودجه گاه تا سه برابر افزایش داده اند.
سهم درآمدهای نفتی در بودجه سال گذشته بیشتر از دو برابر این رقم بوده و دولت علاوه بر این، به دلیل کسری بودجه، چهار لایحه متمم برداشت از حساب ذخیره ارزی را به مجلس ارائه کرد که بخشی از آن به حل مشکلات روزمره نظیر پرداخت حقوق و مزایای کارمندان دولت مربوط می شد.
از زمان تشکیل حساب ذخیره ارز در شش سال پیش، برداشت از حساب ذخیره ارزی کمابیش وجود داشته در حالی که قرار بود وقتی درآمدهای نفتی از میزان پیش بینی شده در بودجه کمتر بود از منابع آن استفاده شود اما دولت تا به حال توجهی به این بخش از قانون نداشته است.
بر اساس آمارهای منتشر شده درآمد نفتی ایران از زمان تشکیل حساب ذخیره ارزی در سال ۱۳۷۹ تا سال ۱۳۸۴ حدود ۱۸۰ میلیارد دلار بوده است که حدود ۵۰ میلیار دلار آن به حساب ذخیره ارزی واریز شده بود.
اگر درآمد نفتی ایران در سال گذشته ۵۰ میلیارد دلار فرض شود مجموع درآمدهای نفتی ایران از سال ۷۹ یعنی زمان تشکیل حساب ذخیره ارزی تاکنون به حدود ۲۳۰ میلیارد دلار می رسد.
بنا به گفته ابراهیم شیبانی رئیس کل بانک مرکزی ایران از زمان تشکیل حساب ذخیره ارزی تا پایان سال گذشته ۵۰ میلیارد دلار وارد این حساب شده است.
بودجه تورم زا
به نظر کارشناسان افزایش اتکای بودجه سالانه به درآمدهای نفتی برخلاف برنامه چهارم است که بر کاهش سهم درآمدهای نفتی در بودجه تاکید دارد.
به عقیده این کارشناسان، افزایش مصرف درآمدهای نفتی، تبدیل آن به ریال و تزریق آن به جامعه، عامل اصل افزایش تورم در ماه های پایانی سال گذشته بوده است.
نرخ تورم رسمی در ایران به مرز ۱۴ درصد نزدیک شده که نسبت به نیمه اول سال گذشته دستکم دو درصد بیشتر شده است.
بخش عمده سرعت رشد تورم به افزایش نقدینگی بر می گردد که بر اساس آخرین برآوردها در روزهای پایانی سال گذشته با رشدی ۳۶ درصدی به حدود ۱۲۰ هزار میلیارد تومان نزدیک شده است.
به گفته کارشناسان، این حجم نقدینگی در اقتصاد ایران کم سابقه است که تقریبا نیمی از آن در دولت محمود احمدی نژاد ایجاد شده است.
به گفته صاحب نظران اقتصادی، استفاده بیش از اندازه از درآمدهای نفتی و برداشت های مدوام دولت از حساب ذخیره ارزی، نقدینگی را به حدی رسانده که افزایش تورم در سال جاری را اجتناب ناپذیر کرده است مگر آنکه دولت بتواند مدیریت مالی خود را تقویت کرده و آثار بودجه های انبساطی دو سال گذشته را به حداقل برساند
امکانات ایمنی توپ در شاشماتسای چین ! ![]()
جو نگیردت بیفتی؟!
جایزه برنده پیش بینی سورپرایز که پس از سالها همچنان اعلام نشده!
آخ قربونت برم تو کجا بودی؟!!؟!؟!؟!؟
دوربینو داشته باش قربونت دک و پوز نازت برم من!
چت شد عزیزم؟ نریمانو دیدی؟!
اثاث کشی در شاسخل شهر
پس از بررسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، دو مرد و یك زن ازمیان تمام شركت كنندگان مناسب این كار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یك نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مامور CIA یكی از شركت كنندگان را به دری بزرگ نزدیك كرد و در حالیكه اسلحه ای را به او می داد گفت :
"- ما باید بدانیم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می كنی، وارد این اتاق شو و همسرت را كه بر روی صندلی نشسته است بكش!"
مرد نگاهی وحشت زده به او كرد و گفت :
" – حتما شوخی می كنید، من هرگز نمی توانم به همسرم شلیك كنم."
مامور CIA نگاهی كرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبی برای این كار نیستید."
بنا براین آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالیكه اس لحه ای را به او می دادند گفتند:
"- ما باید بدانیم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می كنی. همسرت درون اتاق نشسته است این اسلحه را بگیر و او بكش "
مرد دوم كمی بهت زده به آنها نگاه كرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. برای مدتی همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقیقه او با چشمانی اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت:
" – من سعی كردم به او شلیك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شلیك كنم. حدس می زنم كه من فرد مناسبی برای این كار نباشم،"
كارمند CIA پاسخ داد:
"- نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
حالا یك خانم شركت كننده باقی مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
" – ما باید مطمئن باشیم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می كنی. این تست نهایی است. داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است . این اسلحه را بگیر و او را بكش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتی قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صدای شلیك 12 گلوله را یكی پس از دیگری شنیدند. بعد از آن سر و صدای وحشتناكی در اتاق راه افتاد، آنها صدای جیغ، كوبیده شدن به در و دیوار و ... را شنیدند. این سرو صداها برای چند دقیقه ای ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خیلی آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ایستاده بود دیدند. او در حالیكه عرق را از پشانی اش پاك می كرد گفت:
"- شما باید می گفتید كه گلوله ها مشقی است است. من مجبور شدم او را آنقدر با صندلی بزنم تا بمیرد
مادر یکی از سه دانشجوی زندانی در اوین، روز دوشنبه در کنفرانسی مطبوعاتی، دستگاه قضایی ایران را متهم کرد که پسر او و دو دانشجوی دیگر را شکنجه کرده اند. به گزارش خبرگزاری فرانسه، اعظم تاجیک گفت:«پسر او در زندان اوین و در سلول انفرادی نگه داشته شده است.»
احسان منصوری، احمد قصابان و مجید توکلی، سه دانشجوی دانشگاه امیرکبیر تهران، هستند که چهار ماه پیش به اتهام درج مطالبی در نشریه های دانشجویی خود، که مقام های جمهوری اسلامی ایران، موهن علیه اسلام نامیده اند، بازداشت شدند.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|